سکوی پرتاب
این جا زمین است،سکوی پرتاب تو. تویی که روزی با عشق آفریدت تا وجود داشته باشی و به او برسی.
خورشید هنوز طلوع نکرده بود .
بوته ی یاس داشت خودش را آماده میکرد که باز شود و با عطرش باران را مست کند.
خیلی وقت ها می شود که با تو حرف می زنم ...
از بازدمت دم میگیرمو هم نفست می شوم ...
با دست میان تار موهایت می کشم
محو رقص انگشتانت می شوم
خیلی وقت ها...
یادت هست؟ تعداد صبح هایی را که به تو سلام می گفتم ؟صورت یاست را می شستمو به بوته ی یاسم آب می دادم؟
یادت هست؟ تعداد چشم باز کردن هایی را که نگاهت در نگاهم گره خورد؟
یادت هست؟نه!گمان نمی کنم!!!
یادت هست؟چندبار مویت را کنار زدم تا دریای چشمانت مستم کند؟
یادت هست؟چندبار به گرمی دستانت را فشار دادم تا خوره ی غربت نفسهایت را سنگین نکند؟نه!گمان نمی کنم!!
تمام خواهش من از تو چند جمله بود ...
چند جمله ی ناقابل ...
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ...
...
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
دست برآورده به مهتاب
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من؟؟ من؟؟ من؟؟
من همه محو تماشای نگاهت
من همه محو تماشای نگاهت
...
دوستان!
خدا نگهدار...
-حضرت علي (ع)-
بهترينِ ادبها آن است که تو را از حرامها باز دارد.
| Design By : Night Melody |

